-
تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 11:26
حس و حال هیچی ندارم سرگردانم وقتی داشتم از شهرستان می اومدم تهران گفتن میری و خوش میگذرونی بعدش تو اتوبوس داشتم با خودم فکر می کردم واقعا چه خوش گذرونی دارم ؟ هر چه قدر فکر کردم دیدم به جز یه سینما رفتن و فیلم خارجی دیدن و بیرون دیگه کاری نمی کنم سوال واسم پیش اومد من تو این سن چه کاری باید بکنم ؟...
سن
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 9:04
این 2 هفته به قد در گیر کارهای شرکت بودیک که فرصت نمی شد چیزی بنویسم تا ساعت 10 شب سرکار بودم به مرحله اخر پروژه رسیده بودیم و همه درگیر کار بودیم تو روز اخر بین من و امین یه بحث شد شروع کرد به داد زد
دلتنگی اون روزها
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 9:04
زندگي گذر لحظه هاست پس قدر لحظه هامونو بدونيم بدون تو نميتونم زندگي بفهم مفهموم بودن نبودن با تو فهميدم که اما اينو وقتي فهميدم که کار از کار گذشته بود من دلي پر از غم داشتمکه تو پيشم نيستي و ممکن دي
تولد من
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
امروز تولدم بود دچار حس عجیب و غریبی شدم نمی دونم ناامیدی بگم عجز سردرگم که چه اسمی بزارم امروز هم گذشت اما برای فردا برنامه ریختم از این به بعد هم باید با برنامه ریزی عمل کنم با بچه ها عصر بیرون بودیم گفتم سانس اول تولدت بگیریم که یه عده اشون که فامیل بودن واسه شب دعوت کردم بیان و یه سریشونم نیومدن...
ازمون استخدامی
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
امروز اتفاق خیلی جالبی افتاد برادرم زنگ زد بهم و بعد کلی سلام و احوال پرسی و اینا بهم گفت استخدامی اموزش و پرورش و یه نگا کن شاید شرایطش بهت بخوره و بتونی استخدام بشی و کم از این شهر به این شهر آواره بشی این جمله اخرش قشنگ از اون اولین خشت هایی که تا نوک برجک که درست کردم بودم زد خراب کرد و خبا خاک ...
چطور دوست میشم ؟؟؟؟؟
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
امروز یاد خاطره ای افتادم به مناسبت ماه رمضان تو برج میلاد یه نمایشگاه برگزار شده بود و شرکت ما هم توش شرکت کرده بود منم که بیکار بودم گفتم برم کمک بچه ها بالاخره اون جا هم دختر های زیادی می اومدن و می رفتن بچه ها هم محصولات شرکت توضیح میدادن منم هر از گاهی بهشون کمک می کردم بحث شماره دادن پیش اومد ...
شکل گیری اعتقادات من
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
وقتی که بچه بودم شروع کردم به نماز خوندن و کلاس های قران می رفتم و همیشه دوس داشتم به ادم ها کمک کنم این وضضعیت تا دوران دبیرستان ادامه داشت کم کم قران نخوندم بعد اون هم تو دوران دانشگاه نماز خوندن ترکر کردم اون زمان تفکراتم خیلی رادیالی بود اما وقتی که شروع کردم به کتاب خوندن خیلی روم تاثیر گذاشت ک...
نتیجه قرار ملاقات
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
مختصر بخوام بگم ادمی ام که مذهب واسم مهم نیست خود ادم ها واسم مهم هستن سعی می کنم به عقاید دیگران احترام بذارم تا جایی که تو کار من دخالت نکنن نماز هم نمی خونم اما چهار چوب اعتقادی مخصوص به خودمو دارم که واسم مهم هستن مثلا تو این چهار چوب من سیگار نمی کشم کلا اهل دود نیستم حتی قلیان در خصوص رابطه دو...
سن
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
این 2 هفته به قد در گیر کارهای شرکت بودیک که فرصت نمی شد چیزی بنویسم تا ساعت 10 شب سرکار بودم به مرحله اخر پروژه رسیده بودیم و همه درگیر کار بودیم تو روز اخر بین من و امین یه بحث شد شروع کرد به داد زدن منم جوابشو دادم بعدش رفت که اتاق استراحت رضا رفت و بعدش هم من رفتم اون جا هم با همدیگرو بحث کردیم ...
شکست و پیروزی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:22
شاید شما ها این جمله رو هزار بار شنیده اید که فاصله موفقیت تا شکست یک تار مو هست این یک تجربه شخصی خود من هستش که واقعا اتفاق افتاد و کسی از اینده اش خبر نداره اون اوایل وقتی که ما کارو با چند تا از دوستامون شروع کردیم داشتیم رو ایده های خودمون کار می کردیم یکی از دوست های ما خیلی زود جا میزد و ناام...
چطور دوست میشم ؟؟؟؟؟
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 22:40
امروز یاد خاطره ای افتادم به مناسبت ماه رمضان تو برج میلاد یه نمایشگاه برگزار شده بود و شرکت ما هم توش شرکت کرده بود منم که بیکار بودم گفتم برم کمک بچه ها بالاخره اون جا هم دختر های زیادی می اومدن و می رفتن بچه ها هم محصولات شرکت توضیح میدادن منم هر از گاهی بهشون کمک می کردم بحث شماره دادن پیش اومد
شکل گیری اعتقادات من
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 22:40
وقتی که بچه بودم شروع کردم به نماز خوندن و کلاس های قران می رفتم و همیشه دوس داشتم به ادم ها کمک کنم این وضضعیت تا دوران دبیرستان ادامه داشت کم کم قران نخوندم بعد اون هم تو دوران دانشگاه نماز خوندن ترکر کردم اون زمان تفکراتم خیلی رادیالی بود اما وقتی که شروع کردم به کتاب خوندن خیلی روم تاثیر گذاشت
نتیجه قرار ملاقات
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 22:40
مختصر بخوام بگم ادمی ام که مذهب واسم مهم نیست خود ادم ها واسم مهم هستن سعی می کنم به عقاید دیگران احترام بذارم تا جایی که تو کار من دخالت نکنن نماز هم نمی خونم اما چهار چوب اعتقادی مخصوص به خودمو دارم که واسم مهم هستن مثلا تو این چهار چوب من سیگار نمی کشم کلا اهل دود نیستم حتی قلیان در خصوص راب
اولین نوشته من
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:41
سلام خوبین این اولین نوشته منه که دارم تو وبلاگم میزارم در کل اولین وبلاگ زندگیمه تو این وبلاگ میخوام تجربیات شخصیمو بنویسم و اون چیزاهایی که تو ذهنم هستش نوشتن باعث میشه اروم بشم قبلنا تو گوشیم می نوشتم اما تصمیم گرفتم همه چیو بیارم رو وبلاگ 27 سال هم هستش و چند روزدیگه وارد 28 سالگی میشم به مرور د...
رابطه13 بدرو تولد من
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:41
تولدم مبارک امروز 14 فروردین 1396 وارد 28 سالگی شدم روز تولد من با شمس الله تو یه روز با 1 سال اختلاف اون 1 سال از من بزرگتره زنگ زدم بهش و تولدشو بهش تبریک گفتم دیروز هم 13 بدرد بود رفتیم بیرون عصرش کلی بازی کردیم ازوسطی تا استوب هوا کلا تخلیه شدم خیلی خوب بود فقط اخرش مرضیه برگشت گفت تو. چرا با م
تولد من
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:41
امروز تولدم بود دچار حس عجیب و غریبی شدم نمی دونم ناامیدی بگم عجز سردرگم که چه اسمی بزارم امروز هم گذشت اما برای فردا برنامه ریختم از این به بعد هم باید با برنامه ریزی عمل کنم با بچه ها عصر بیرون بودیم گفتم سانس اول تولدت بگیریم که یه عده اشون که فامیل بودن واسه شب دعوت کردم بیان و یه سریشونم نیومدن
قرار ملاقات
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:41
بعد مدت ها ما به واسطه یکی از دوستامون با یه بنده خدایی دوست شدیم همه چیز هم روال طبیعی خودشو طی می کرد خلاصه دیشب که بهش پیام دادم (پیامک ) اینترنتش تموم شده جواب نداد و صبح گفته که خسته بوده و زود خوابیده خلاصه ما بهش پیام دادیم و گفتیم عصری میتونیم ببینمت (تو این یه هفته به دلیل کار هر دوتامون مخ
هر دم از این باغ بری می رسد
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:41
دقیق نمی دونم از چی بگم از اهنگ قدیمی و دلگیر خداحافظ جوانی من، گذر عمر تجربه از چی نمی دونم الان تنها چیزی که می دونم زندگی یه تار مو شده ازرشد و جوانی و وقتی که سفید میشه و قدر خودمونو بدونیم یا نه، تو اخر کار وقتی که برگردیم به گذشته نگا کنیم میخوایم ببینیم چه دستاوردی داشتیم نه اینکه چکار کردیم
ازمون استخدامی
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 3:41
امروز اتفاق خیلی جالبی افتاد برادرم زنگ زد بهم و بعد کلی سلام و احوال پرسی و اینا بهم گفت استخدامی اموزش و پرورش و یه نگا کن شاید شرایطش بهت بخوره و بتونی استخدام بشی و کم از این شهر به این شهر آواره بشی این جمله اخرش قشنگ از اون اولین خشت هایی که تا نوک برجک که درست کردم بودم زد خراب کرد و خبا